محمد تقي جعفري

121

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

اين احساسات خام حتى گاهى مغزهاى متفكر بشرى را كلافه مىكند ، توقعات و انتظارها چنان تحت تأثيرشان قرار مىدهند كه فراموش ميكنند كه صدها گره و مشكلات زندگى را با تعقل و ديگر عوامل درك و شناخت باز كرده‌اند ، ناگهان فرياد مىزنند كه : سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى جان ز تنهائى به لب آمد خدايا همدمى تا جائى كه انسان و جهان براى اين مغزها چنان اندوهبار مىآيد كه مىگويد : آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى اين هم كه امكان ندارد و ما نمىتوانيم جهانى نو و انسانى نوتر بوجود بياوريم ، پس چكار بايد كرد اين سؤال كه از جهش از احساسات به تعقل محض در بارهء انسان و جهان بوجود آمده است ، به همان فاجعه دردآگين منجر مىشود كه در عنوان بحث مطرح كرده‌ايم . لذا مىگويد : دست از اين احساسات و اين تعقل محض بردار و برخيز خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى حافظ مغزهاى ديگرى هم پيدا مىشوند و با همه گونه اشخاص نشست و برخاست مىكنند ، با مردمى كه در حماقت به حد نصاب رسيده‌اند ، تا آنان كه در قدرت عقلانى و احساسات تصعيد شده برهان المحققين شده‌اند ، دمساز ميشوند و شخصيت آنان تحت تأثير هيچ يك از آن گروهها قرار نمىگيرد و به راه تكامل معرفت خود مىروند : من بهر جمعيتى نالان شدم جفت خوشحالان و بد حالان شدم من آنان را شناختم اما آنان :